معين الدين محمد زمچى اسفزارى
500
روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )
چو چتر عودى شب سايه از جهان برداشت * فلك ز افسر خورشيد سايبان برداشت « 1 » پيادهوار فرومانده مه چو شاه نجوم * ز اسب ادهم شب زين كهكشان برداشت ملك اسلام « 2 » بپاى حصار آمده ، فرمود تا گرفتگان « 3 » فراه را خوار و زار ، بپاى حصار اسفزار بردند ، « 4 » چون ملك قطب الدين ، و ارباب فراه كه در حصار بودند آن دو هزار فراهى را گردنبسته و عريان و گريان بديدند ، « 5 » متحير و مضطربحال شدند ، و در ميان ايشان دوئى « 6 » و اختلافى پيدا شد ، گروهى اصلا بمصالحت تن در نميدادند ، و جماعتى قطعا قدم در ورطهء محاربت نمىنهادند ، آخر الامر ملك قطب الدين بنصيحت و دلالت جمعى از حضار حصار بيرون آمده « 7 » ، التجا بملك شمس الدين
--> ( 1 ) - پا : عروس آفتاب دركشيد : فلك ز افسر خورشيد سايبان برداشت * ز اسب ادهم شب زين كهكشان برداشت ملك اسلام بپاى . ( 2 ) - مج . پا : ملك اسلام بپاى حصار آمده فرمود . مك : ملك اسلام فرمود . ( 3 ) - پا : فرمود تا گرفتگان فراه را پيش بردند . مج : فرمود تا گرفتگان فراه را بردند . مك : فرمود تا آن گرفتاران بىسرانجام را خوار و زار بپاى حصار اسفزار بردند . ( 4 ) - مج . پا : چون ملك قطب الدين و ارباب فراه كه در حصار بودند آن دو هزار فراهى را گردن بسته . مك : ملك قطب الدين و مردم فراه كه آن سپاه را گردن بسته . ( 5 ) - مج . پا : متحير و . مك : ندارد . ( 6 ) - مك : و در ميان ايشان دوئى پيدا شد . مج : و در ميان ايشان دوئى و اختلافى پيدا شد . پا : و در ميان مردم حصار دوئى و اختلاف پيدا شد . ( 7 ) - مج : آخر الامر ملك قطب الدين بنصيحت و دلالت جمعى از حضار حصار بيرون آمده . پا : آخر الامر ملك قطب الدين بنصيحت و دلالت با جمعى از حضار حصار بيرون آمده . مك : ملك قطب الدين بنصيحت و دلالت جمعى از حضار حصار بيرون آمده .